تپه

714hx1f.jpg
---
ساعت 10 از خواب پاشدم صبحونه نخورده سوار ماکسیمام شدم رفتم شرکت .
شرکتمون تو یکی از واحدای دوبلکس برج اقدسیس .
زنگ زدم بانک چک کردم ببینم بابام پول رو ریخته تو حسابم یا نه ! ریخته بود .
حمید هم اومد ... شریکمه ! تا 11-12 گپ میزدیمو با منشیهامون ور میرفتیم !
حوصلمون سر رفت . حمید گفت بزن بریم دیزین , اسکی .
ایول ! چی از این بهت ؟!
آبدارچیمون رو فرستادم پیش ساقیمون 2-3 تا شیشه ویسکی بگیره .
با پرادوی حمید رفتیم خونشون اسنوبوردارو برداشیتیمو راه افتادیم .
تو جاده دیزین یه 206 گیر کرده بود ... توش 2 تا دختر بودن شاه ** بیت غزل !
سوارشون کردیمو رفتیم هتل !
2 تا اتاق 2 تخته گرفتیم . یه شیشه ویسکی خوردیم تا گرم گرم شدیم ... توپ توپ !
رفتیم تو پیست یکی دو ساعتی بازی کردیم ... تو فضا بودیم ... گرم گرم ...
باید میرفتیم هتل ... دخترا منتظرمون بودن ...
----------
ساعت ۳۰/۷ بلند شدم . صبحونه رو با بابام خوردم . رسوندمش دم مترو و رفتم شرکت .
شرکتمون وسطای مجیدیه جنوبی تو یه ساختمونه کلنگیه ...
یه واحد 45 متری ...
خیلی کار داشتیم . امروز باید پروژه ساختمان نور رو تحویل میدادیم . کار 1 هفته ای رو قول داده بودیم 3 روزه تحویل بدیم . واسه خاطر اینکه کارو بتونیم بگیریم ...
حمید شبو دفتر مونده بود ...
ساعت 5 کار تموم شد و فرستادیم برای کارفرما ...
قرار بود 300 تومن بده ... 100 تومن بیشتر نداد ... اونم با منت ! خدارو شکر !
زنگ زدم بچه ها بریم بام یه چایی بخوریم . داشت برف میومد . رفتم دنبالشون . خیابون ایران .
من و احسان و حمید و هادی و احمد .
ولنجک دیدم ملت دارن از یه تپه سر میخورن و برف بازی میکنن . دختر و پسر .
زدم بغل . کفیهای ماشینو برداشتیمو رفتیم سر بازی ! انقدر تو برفا غلت زدیمو خندیدیم که یادمون رفت انگشتهای پا و دستمون دیگه حس ندارن .
از بالای تپه یه میدون دیده میشد که توش یه سری بچه مایه دار داشتن دستی میکشیدن .
رو سقف یه پرادو 2 تا اسنوبرد بود ...
/ 86 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سیــــگاری

اینو بهش میگن تعادل وقتی یه کفه ی ترازو میره بالا اون یکی حتماً اون پایین گیر میکنه سلام دوستم خوبی؟

بي ريا

اولی با حاله اما دوميش با حالتره حالا چرا خودمم نمی دونم مطالب زیبات رو خوندم جالب بود و از بی ریاییت خوشم اومد به من سری بزن تنهام

samara

سلام سلام حالا هی ما ميامو کامنت ميديمو منت ميکشيم هی شما ناز ميکنيو اپ نميکنی... من اومدم بگيم بی زحمت اسم بلاگ منو از روياهای خاکستری به روز بی خاطره تغيير بده... ممنون...

منم که هميشه پشت اين دوستمون می يام اينجا آخه ما خيلی به هم نزديکيم دوستم خوب گفت :چرا تازگی ها انقدر ناز می کنی برای کی؟ برای چی؟

مهلا

اولي يا دومي...فرقينمي كنه رفيق! آدم بايد دلش خوش باشه...

من و هيچ

اين پستت خيلی جالب بود و آدمو به فکر فرو ميبرد... دلم يه کم گرفت