دستاشو باز کرده بود ...

67nou3k.jpg
---
ساعت ۲-۳ شب بود ...
دختره وسط اتوبان مدرس وایساده بود ... سر ظفر ...
محکم ...
پاهاشو اندازه سرشونش باز کرده بود ... روسری از سرش افتاده بود ... دستاشو باز کرده بود ...
میخواست بمیره ...
داد زدم آروم کن ... آروووم کن ...
بوق زدیم ...
بوق زدیم ...
انقدر سرعتمون کم شد که اگر هم بهش میزدیم نمیمرد ...
شاید ۵-۶ ثانیه تونستم چهرشو ببینم ..
حدودا ۲۳-۲۴ سال سنش بود ...
معلوم بود وضع مالیش خوبه ... از لباساش معلوم بود ...
صورت قشنگی داشت ...
قد بلند و خوش اندام ...
از کنارش گذشتیم و رفتیم ...
هر کار کردم دوستم وایسه ٬ قبول نکرد ...
هرکی یه چیزی گفت ...
- همینه کارشون ٬ از خداشونه بزنی بهشون دهنتو سرویس کنن ... خداد تومن میتیغنت ...
- جنده بودا ! وایسا سوارش کنیم ... کاکتوسم که میگه وایسا ... خوب وایسا امشبو یه حالی ...
- ولش کن بابا ! گور باباش !‌
- میزدی بهش خوش میگذشت !‌ خاطره میشد ...
-  !
.
.
.
.
برگشتم عقبو نگاه کردم ...
هنوز وایساده بود ...
محکم ...
صبر کرد تا ماشین بعدی ...
میخواست بمیره ...
میخواست بمیره ...
/ 48 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حب

دوست عزيزو هم زبان سلام، بيا تا در راه وحدت قلوب گامي برداريم.در وب خود منتظر نظر شما مي مانم

الهام

تو چرا هر جا کامنت گذاشتی يه تعدادی هم از اينا گذاشتی......مشکوک ميزنی خفن.... ههههههههههههههه..نکنه خبريه و تو می خوای از زير سکه در بری............ زود تند سريع اعتراف کن....بدو...

ايلياد

کامنتهای من کووووووووووووووووووووووووو؟

باران

ناراحت شدم. کاش سوارش می کردی باهاش حرف می زدی. شاید هم نه. نمی دونم.

شيرين

تشريف نداريد؟

ميو

خدا رو شکر. مردی بالاخره؟

آ مثل کلمه

سلام.بازی چی؟؟؟؟!!!!! .معلومه که شما دل داری.بر منکرش لعنت.اینجور که پيداس دل بزرگی هم داری.کامنت دونی رو از روی لج ولجبازی بسته بودم.

بارسا