تپه

---
ساعت 10 از خواب پاشدم صبحونه نخورده سوار ماکسیمام شدم رفتم شرکت .
شرکتمون تو یکی از واحدای دوبلکس برج اقدسیس .
زنگ زدم بانک چک کردم ببینم بابام پول رو ریخته تو حسابم یا نه ! ریخته بود .
حمید هم اومد ... شریکمه ! تا 11-12 گپ میزدیمو با منشیهامون ور میرفتیم !
حوصلمون سر رفت . حمید گفت بزن بریم دیزین , اسکی .
ایول ! چی از این بهت ؟!
آبدارچیمون رو فرستادم پیش ساقیمون 2-3 تا شیشه ویسکی بگیره .
با پرادوی حمید رفتیم خونشون اسنوبوردارو برداشیتیمو راه افتادیم .
تو جاده دیزین یه 206 گیر کرده بود ... توش 2 تا دختر بودن شاه ** بیت غزل !
سوارشون کردیمو رفتیم هتل !
2 تا اتاق 2 تخته گرفتیم . یه شیشه ویسکی خوردیم تا گرم گرم شدیم ... توپ توپ !
رفتیم تو پیست یکی دو ساعتی بازی کردیم ... تو فضا بودیم ... گرم گرم ...
باید میرفتیم هتل ... دخترا منتظرمون بودن ...
----------
ساعت ۳۰/۷ بلند شدم . صبحونه رو با بابام خوردم . رسوندمش دم مترو و رفتم شرکت .
شرکتمون وسطای مجیدیه جنوبی تو یه ساختمونه کلنگیه ...
یه واحد 45 متری ...
خیلی کار داشتیم . امروز باید پروژه ساختمان نور رو تحویل میدادیم . کار 1 هفته ای رو قول داده بودیم 3 روزه تحویل بدیم . واسه خاطر اینکه کارو بتونیم بگیریم ...
حمید شبو دفتر مونده بود ...
ساعت 5 کار تموم شد و فرستادیم برای کارفرما ...
قرار بود 300 تومن بده ... 100 تومن بیشتر نداد ... اونم با منت ! خدارو شکر !
زنگ زدم بچه ها بریم بام یه چایی بخوریم . داشت برف میومد . رفتم دنبالشون . خیابون ایران .
من و احسان و حمید و هادی و احمد .
ولنجک دیدم ملت دارن از یه تپه سر میخورن و برف بازی میکنن . دختر و پسر .
زدم بغل . کفیهای ماشینو برداشتیمو رفتیم سر بازی ! انقدر تو برفا غلت زدیمو خندیدیم که یادمون رفت انگشتهای پا و دستمون دیگه حس ندارن .
از بالای تپه یه میدون دیده میشد که توش یه سری بچه مایه دار داشتن دستی میکشیدن .
رو سقف یه پرادو 2 تا اسنوبرد بود ...
+ کاکتوس ; ٢:۱۱ ‎ب.ظ ; ٢٤ دی ۱۳۸٦
    پيام هاي ديگران ()