کاکتوس کچل شد !

هر شب به منزل میرویم و مادر و پدر همچون مته بر مغز ما فرو میرون که ای پسر عمرت از 25 تجاوز کرده و تو همچونان بی یار مانده ای ...  پس بیا و دست از لجاجت بردار و زنی بستان و برایمان عروس به منزل بیار ...
و من همچون کوهی استوار در برابرشان مقاومت میکنم که ای عزیزتر از جانم مرا همین مجرد بودن بس خوشایند است و کافی ... پس مرا انقدر گیر ندهید و رهایم سازید !
و آنان بارها همچون صدای صوت به درون مخ میروند که بس است این مجردی و خوشگذرانی !!! و رستگاری و برکت و عشق و خوشبختی و نصف ایمان و بهشت و پول و همه چیز در یار نهفته و تو باید به این افتخار نائل آیی !
و کاکتوس همچنان پولادین ایستادگی میکند که همه شان ار آن خودتان و من را همین بدبختی به از آن خوشبختی !!
و پس از اندک زمانی گفت و شنود دوستانه ...
ناگهان نعره هایم به هوا که بابا کچلم کردید ! ول کنید دیگه ! کشتید منو هر شب هرشب میگید زن بگیر ! بسه دیگه !
و آنان هم ناگهان خفن به سکوت روی میبرند و خفن در فکر میروند که پس با این کاکتوس چه باید کرد تا زنی بستاند !؟
.
.
.
و این است علت خانه گریزی جوانان !
-----------
پ.ن.۱ : کلافم کردن به خدا ...
+ کاکتوس ; ٥:٤٥ ‎ب.ظ ; ۸ تیر ۱۳۸٦
    پيام هاي ديگران ()