سفر نامه مارکوپولو !!!

با عرض پوزش ...
ر.ی.د.م. به این مملکت ...
میخواستم برم سنندج گفتم با اتوبوس برم که یه صرفه جویی هم کرده باشم ... یه کم پس انداز کنیم بد نیست !!ساعت 10:30 شب سوار شدم حدود ساعت 5 صبح بود که تو یه گردنه به نام گردنه همه کسون نزدیک 50 کیلومتری سنندج گیر کردیم ... بیرون چشم چشمو نمیدید ... کولاک بود نافرم ... اون موقع حدودا 20 سانت برف نشسته بود ...
تا ساعت ۱2 نشسته بودیم درو دیوارو نگاه میکردیم ... 2-3 بار برای انجام بعضی از امور سعی کردیم که از اتوبوس پیاده بشیم , ولی انقدر کولاک شدید بود که نمیشد 1 دقیقه هم بیرون وایساد چه برسه به انجام بعضی امور !!!
خلاصه با هر زحمتی که بود زنگ زدیم پلیس راه که آقا جون مادرت ما و 500 تا ماشین عقب و جلومون گیر کردیم بیا نجاتمون بده !! کمک کمک !!! آقا پلیسه هم گفت اصلا نترسید نمیمیرید که !!! ما براتون نون میفرستیم ! و تا 2 روز دیگه همتون رو نجات میدیم !!!!!!
مام زنگ زدیم خونه وصیتهامون رو گفتیم و خانواده رو از دلشوره در آوردیم !
خلاصه ساعت 2 ظهر حدودا تا دم شیشه های اتوبوس برف نشسته بود ... و ما داشتیم با دانشجوهایی که تو اوتوبوس باهاشون دوست شده بودیم یه قل دو قل بازی میکردیم !!!
حدودا ساعت 3 یه آقا پلیسه اومد گفت که ما از پشت سر شما شروع کردیم دونه دونه ماشینها رو تخلیه میکنیم میبریم تو یه اوتوبوس که ببرتتون همدان ! الان نوبت شماس !
مام تا جایی که تونستیم دکمه ها و زیپا رو بستیم و رفتیم پایین بارمون رو تحویل گرفتیم ... من به شخصه یک ساک و یک چمدون پر رو دستم گرفتم و شروع کردم به دویدن طرف اتوبوس پلیس ... اتوبوس حدودا 500 متر اونورتر بود ... تقریبا میتونم بگم هرچی فحش بلد بودم و بلند بلند به زمین و زمان گفتم تا رسیدم به اتوبوس !
هیکلمون شده بود مثل آدم برفی ! تا اومدیم گرم شیم اوتوبوس زد کنار !! گفت بریزید پایین ! ما باید بریم بقیه رو نجات بدیم !! حالا هرچی ما میگیم آخه آدم حسابی مارو یه خرابشده ای بزار پایین که یه سقف داشته باشه ! مگه به خرجش میرفت ؟!؟!!!!
خلاصه با 1000 زحمت بقل جاده یه اتوبوسی ما رو سوار کرد برمون گردوند تهران !!!
یعنی من ساعت 10:30 سوار اتوبوس شدم ! ساعت 12 شب فرداش از اتوبوس پیاده شدم ! دقیقا همون جای قبلی !!! مسخرس نه !!!
خوشبختانه سمت غربی ایران اصلا نمیدونه ریل راه آهن چی هست !!! پس فقط میمونه هواپیما !!!
آخرشم نشد پس انداز کنیم ! با هواپیما رفتیم !!! ( البته بعد از 2 روز استراحت مطلق )
----------
این که از رفتنمون به سنندج !
حالا از سنندج بگم !!! اووووه اووووه اوووووووه چقدر سرده ! خیلی سرده ! خیلیی خیلییی سرده ! من هیچوقت فکر نمیکردم سرما به معنای واقعی یعنی چی !! سرمای تهران مثل تابستون اونجا میمونه !
روز آفتابیش 10- درجه , شبهاشم از 25- تا 30- درجه ! اصلا فکرشو هم نمیتونید بکنید !
اینم از هواش !
بقیه چیزاشم اینکه :
1- مردمش بر خلاف تهران آخر با مرام و ما معرفت و این چیزان !!! یعنی بر خلاف چیزی که به ما گفتن که کردا فلانن و بمانن  ! اصلا از این خبرا نبود ... حسابی مهمون نوازی کردن !
2- امکانات در حد 0 یه کم کمتر ! مثلا 2-3 تا سینما بیشتر نداره ! یا مثلا تو کل شهر 10 تا میز اسنوکر بیشتر نیست !
3- مثل بقیه شهرستانها مردم ساعت 7 شب تو رختخوابن ! این برای من که هر شب تو تهران تا ساعت 1 بیرونم مثل شکنجه میمونه ! ایدز مزمن ... سرطان !
4- چون اسنوکر کمه عوضش تخته نرد اینجا فراوونه ! اینجا قهوه خونه هایی داره که توش تخته اجاره میدن ! مثلا هر 2-3 دستی که بازی میکنی باید 100 تومن بدی ! اینش خیلی حال داد !
خلاصه اینکه تا میتونید بچسبید به تهرون و تکون هم نخورید ... به خدا ما این روزای آخر آرزوی نیم ساعت ترافیک تهرون رو میکردیم !!! (عمرا )
----------
خیلی از دوستان منو به بازی شب یلدا دعوت کردن که به علت پاره ای  از مسائل تا این لحظه قادر به انجامش نبودم ... به هر حال برای اینکه به دوستان عزیز بی احترامی نشه 5 تا از خصوصیات گند اخلاقیم که خودم حالم ازشون به هم میخوره رو براتون مینویسم !
1- من تحصیلات دانشگاهی ندارم ولی هرجا که میرم میگم که من لیسانس معماری دارم ! اصلا هم کم نمیارم ! چون حدودا 4-5 ساله که زیر دست یه گروه معماری خفن کار کردم ! به هر حال این یه عقده روانی یا یه چیز دیگس نمیدونم ! همینجا از تمامی مهندسان معمار معذرت میخوام ! پوزش منو بپذیرید !
2- شدیدا آرزو دارم که یدونه دوست دختر خیلی خیلی خوب داشته باشم ... چیزی که تا به حال خیلی خیلی بدش رو هم نداشتم ! یعنی اصلا تا حالا دوست دختر نداشتم ! نمیدونم چه مرگمه که با اینکه آرزوشو دارم , ولی هر بار که میخواد اتفاقی بیفته یا موقعیتش پیش میاد ازش در میرم ! !!! به این میگن عقل کم !
3- شدیدا به دیگران حال سنگین میدم ! بدون هیچ دلیل و منطقی ! مثلا الکی الکی ییهو همه رو شام دعوت میکنم ! یا مثلا هر مهمونی که میریم به زورم که شده یه پای ظرف شستن میشم ! جالبیش اینه که بعد از هر کدوم از این اتفاقها هم با خودم میگم عجب خری هستی تو !!! به تو چه آخه !!!!!! به این میگن عقل کم !
4- اصلا اهل زیرآب زدن نیستم ! اصلا ! ولی نمیدونم چرا همیشه زیر آب داداش کوچیکمو تو خونه جلو مامان بابام میزنم ! هیچ سودی هم نداره ها ! ولی یه کیفی میده که !!!
5- اهل هیچ ورزشی نیستم ! یعنی هستم ! خیلی بدمینتون دوست دارم ! باشگاه هم رفتم ! ولی  انقدر تو ورزش کردن تنبلم که تا 2-3 ماه میرم زود ول میکنم !
----------
این طولانی ترین پستی بود که در طول 5 سال وبلاگ نویسی خودم نوشتم ! انگشتام داره گزگز میکنه ! ببخشید زیاد شد !!! ببخشید انشام بده ! نمره انشای من بالا ۱۱ نمیشد !!
----------
موفق باشید . دوستتون دارم !
یا هو!
+ کاکتوس ; ٦:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۸ دی ۱۳۸٥
    پيام هاي ديگران ()