دلم کاوه میخواد ...

---
یه چیزی کمه ...
یه انگیزه ...
یه هدف ...
یه چیزی ...
یه کسی ...
یه کسی مثل تو ...
اصلا هستی ؟‌
بازم صبر میکنم ...
---
پازل میگه :
زمان از دست ميرود و ما همين طور به دنبال کسب ياریم ...
عشق معنايی ديگر دارد و دنیا به شکل پازلی میشود که باید با صبر آن را ساخت و آن زمان است که عشق معنايی در خور انسان های لايق پیدا خواهد کرد وباید حضور داشته باشی باید ببینی که چگونه باران بر شانه ها ی ما حضور می یابد و طراوتش را به باد می سپرد.
باید باشی تا پازل به هم ریخته زندگی مان را با هم بچینیم !
---
فرهاد میگه :
شراب تلخ می خواهم که مرد افکن بود زورش
                                                      که تا یک دم، بیاسایم ز دنیا و شر و شورش
---
دو سه سالی میشه که انقدر حالم بد نشده ... حالم بد بده ... ...
نمیخوام نق بزنم بیاید نصیحتم کنید ... حالم واقعا بده ...
نفسم بالا نمیاد ...
ولش کن اصلا ...
دلم یه شب سنندجو میخواد با ۲ تا شیشه ویسکی ... تو برف ... بشینم انقدر بخورم ... انقدر سیگار بکشم ... تا همه چیز از تو مخم پاک شه ... مغزم از تو بپوکه ...
شراب تلخ می خواهم که مرد افکن بود زورش
                                                      که تا یک دم، بیاسایم ز دنیا و شر و شورش
-------
راستی ... این سری رفتم کافی شاپ ارم ... پایین تر از برج سفید ...
تا حالاش که AS بهتر بوده !‌
آقای مهربان هم اونجا کار میکنه ... گارسون سابق تراس برج سفید ...
یه داستان نوشتم ...
حالم خوب شد میزارمش تو وب ...
شراب تلخ می خواهم که مرد افکن بود زورش
                                                      که تا یک دم، بیاسایم ز دنیا و شر و شورش
شراب تلخ می خواهم که مرد افکن بود زورش
                                                      که تا یک دم، بیاسایم ز دنیا و شر و شورش
شراب تلخ می خواهم که مرد افکن بود زورش
                                                      که تا یک دم، بیاسایم ز دنیا و شر و شورش
شراب تلخ می خواهم که مرد افکن بود زورش
                                                      که تا یک دم، بیاسایم ز دنیا و شر و شورش
شراب تلخ می خواهم که مرد افکن بود زورش
                                                      که تا یک دم، بیاسایم ز دنیا و شر و شورش
...
+ کاکتوس ; ۱:۱٧ ‎ق.ظ ; ٢٦ تیر ۱۳۸٦
    پيام هاي ديگران ()   

رتپ و چپر !!!

---
میخوام این پست رو بترکونم ! میخوام مثل خر بنویسم ! چرت و پرت ! پرت و چرت ! رتپ و چپر !‌ تپر و ررژ ! غ !
از در شرکت زدم بیرون ، ساعت 6 !  یه جا میخواستم برم که کسی رو مخم رژه نره !! پارک !؟ خیابون ! ؟ بیابون ! ؟ گفتم یه بار هم که شده برم کافی شاپ ببینم چه طوریاس ! اومدم کافی شاپ AS سر پاسداران ! همین الان نشستم ...
یه کافی شاپ نقلیه کوچولو ... روی همکفش یه نیم طبقه داره ... اومدم بالا آخرین میز ... اون گوشه نشستم ... 8 تا میز این بالا هست ... 3 تاش پره ! میز بقلیم 3 تا دخترن ! جلوییش یه دختر تنها ... 2 تا میز جلوتر هم یه دختر پسرن !
انگار دختر تکیه رو دفعه قبلی که با محمد امین اوومدم اینجا دیدم ... پاتوقش اینجاس انگاری !
الان داشت برای این 3 تا تعریف میکرد که دیشب با یه پسره رفیق شده ، بعد به پسره گفته که تا حالا دوست پسر نداشته ! انگار پسره خیلی خوشگل بوده ! پسره هم دیده این خیلی خانوومه از صبح تا حالا بهش گیر داده نافرم ! تو همین یک ربعی که نشستم 3 بار به مبایل دختره زنگ زد !
اوه اوه ببین چی میگه !! میگه عاشق یه پسره بوده 3 سال پیش !  بعد از اینکه بهم زده از غصه وزنش رسیده به 48 کیلو !!! الان که نگاهش میکنم فکر کنم 70 رو داشته باشه !!!!!! اوهوو ! نگاش کردم بهم چشم غره رفت ! ! چه خفنه !
اصلا حالا که اینطور شد هرچی میگه رو مینویسم ! میگه همه پسرا پستن ! رزلن ! کثیفن ! آشغالن ! میگه صد تومن صد تومن خرجه پسره میکرده ! این تازه خوبش بود ! اسمش صادق بود ! به جون خودم هیچ دختری برای دوست پسرش این کارو نمیکنه ! میدونی چرا انقدر این پسره آشغال بود ؟! چون من خیلی نجیبم ! یه بار هم نبردمش خونمون که ! مامانشم خیلی پست بود ! مامانش یه بار هم نشد بهش زنگ بزنه بگه کجایی !؟ یا اینکه بگه کی میای خونه ! من براش هم مادر بودم هم همسر !!! میدونید بچه ها ! آدم باید جلوی پسرا پیش دستی کنه ... نباید عاشق بشی تا طرفت عاشقت بشه ! بعد قالش بزاری ...
میدونید من 5شنبه تولدمه ! هیچوقت فکر نمیکردم که که یه تولد بگیرم که اون توش نباشه ... خیلی سختمه بچه ها ... خیلی !!! ...
- آخی ! طفلکی !
- ووووی ! بمیرم برااات !
تازشم ... آمارشو داشتم ! اصلا تو نخ دخترا نبود که ! حس ششم من خیلی قویه ... خیلی .... میدونم یه روز برمیگرده ... میدونم !
- آره ! این پسرا خیلی راحت عشقشونو میزارن کنار ! « بعدش از خودکشی دوست پسرش میگه که 40 – 50 تا دیازپام خورده ! ولی نمرده ! »
آره خلاصه ... صادق روم اسم گذاشته بود ... خیلی ناراحتم ... خیلی ... آه ه ه ه !
---
نمیدونم چرا همه اینا رو با خنده تعریف میکنه!
اون 3 تا دارن بهش میگن پاشو بیا پیش ما بشین ! اینم با رفت !
ولش کن اصلا ! فقط از قیافش بگم که یه شال ، موها مش ، از 2 طرف ریخته بیرون ! ماتیک گلی !!! سیگار pallmall میکشه !پای چشاشم کبوده !
وللش ... کلا موضوع بحثشون کثیفی پسراس که اونم فکر کنم با یه صابون حل شه !
20 دقیقس اینجا نشستم یه زیر سیگاری هم برام نیاوردن ! چقدر تحویل میگیرن واقعا !!
برم پایین صداش کنم ؟ تو کف سیگارم ! برم پایین ؟!؟ اگه برم باید این 2-3 برگو هم ببرم ... به اینا نمیشه اعتماد کرد !
وایسا میرمو میام !
---
زرشک !
پسره میگه ببخشید اصلا ندیدمتو که رفتید بالا ! 
نمیدونم چرا دستم میلرزه ... بزار یه سیگار بکشم .. درست میشه ! باید یه نمه فکر کنم ! به چی ! ؟ نمیدونم !
لیموناد سفارش دادم برام آورد !
این 4 تا بقلیا رفتن تو مخم ! من اصلا اومده بودم اینجا چرتو پرت بنویسم !چه چرتی از اینا بهتر !؟
خوب چی میخواستم بگم ! ؟
آها !
بابا جون 2 هفتس همه بدجووری بهم گیر دادن ... همه افتادن رو دنده نصیحت کردن ! همه که میگم یعنی همه ها ! هرکس هم از دید خودش نصیحت میکنه ! همش هم تقصیر خودمه ! ما یه کلمه گفتیم شاید بخوایم بریم یه قبرستونی درس بخونیم ... حالا از اون موقع تا حالا هر کس یه اظهار نظری میکنه !
کامپیوترو جمع کردم با همه لوازمم از شرکت بردم خونه ! همه فکر کردن من افسردگی گرفتم ! همه فکر میکنن میخوام خودمو بکشم ! میگن اشتباه میکنی ... اشتباه میکنی ! ... حالا طرف اصلا نمیدونه من میخوام چیکار کنما ! فقط میگه اشتباه میکنی !!! اشتباه میکنی !!!
یکیشون میگه بیا بازار ... توپه به خدا ... بعد از یک سال تضمینی میلیونر میشی ... این از دفتر ... این سرمایه ... این آدم اینکاره ... این ... این ... این ... همه چیزو بهت میدم ! تو فقط بیا ریاست کن !
اون یکی میگه بیا بریم استرالیا ، قبرس ، هر جا بیرون این خراب شده ! بیا بریم درس بخوونیم ! شادی کنیم ! تو این 4 سالی هم که اونجاییم اقامتمون رو میگیریم ! اقامت هم ندادن مهم نیست ! با یه مدرک توپ برمیگردیم ایران !!
اینو باش ... میگه بیا بریم شمال ! یه زمین 1000 متری بخریم ! توش ویلا بسازیم !! بعدم بفروشیم ! سرمایه هم نمیخواد نفری 30 کافیه ! بریم شمال ! ؟
وااای ! این یکی میگه تو زن بگیر همه چیز حل میشه !
اینم ول نمیکنه ! میگه ... زن نگیر ، دختر بگیر !!! مارکو با تواما !
یکی دیگه میگه بیا همینجا یکی دو سال درس بخون ، برو دانشگاه ! کنکور هم که دیگه پشم شده ! فقط یه ذره سخته !
---
راستی !
این 4 تا همشون سیگارین ! چه باحالن !
یخ این لیموناده داره آب مره ! واسا یه ذره بخرنم !!!
اه ه ! مزه شربت آب لی مو میده !
خلاصه اینکه مانند خر در گل گیر کرده ایم ! و خود هیچ ندانیم که مگر اکنون چه مرگمان است !
امروزو بگو ! نشسته جلوم میگه تو اگه میخواستی کاری کنی تا حالا کرده بودی ! !!
چی بگم بهش !؟ خوب دلم نخواسته بکنم که نکردم ! به توچه آخه ؟ فوووضووول ! فووووضوووووول !
---
دختر بقلیه میگه : ول کن بابا دنیا 2 روزه ! یه روزش که دیروز بود ! یه روزشم که امروزه ، که الان 5-6 ساعت دیگه تموم  میشه !!! ولللللش ! یه طوری میشه دیگه !
---
همچنان به پرت نویسی ادامه میدهیم !
صندلیای اینجا فرفوژس ! کمرم درد گرفته !
خودمو ولو میکنم رو میز !
رو میزو که نگاه میکنم یاد فیلم COFFEE AND CIGARETTES  میوفتم ! یه میز ! یه آدم تنها ! یا شایدم با دوستش ! یه فنجون قهوه ! شایدم ۲تا ! یه پاکت سیگار با یه زیر سیگاری !
راستی میدونی دل خودم چی میخواست ! ؟
... ؟
نه !
»»» ؟
نه !!
### ؟
نه !!!!
آخه وقتی خودم هنوز نمیدونم چی میخوام ! تو چی میگی !؟
ی ی ی !!!
یه باواریا با لیمو سفارش دادم !
حالم ییهو بد شد ! اوووه !
از بلندگوهای اینجا میگن : تنهایی خیلی درده وقتی پیشم نباشی !
تنهایی خیلی سردمه مه مه ه ه !!
یه دختر پسره اومدن جلوم نشستن ... دختره انگار تو مبایل پسره یه چیزایی پیدا کرده که یه بوهایی میده ! پسره به التماس افتاد تا گوشی رو بهش پس داد !
---
میخوام انقدر اینجا بشینم تا این 4 تا برن ! هنوز دارن راجع به کثیف بودن پسرا حرف میزنن ! ساعت 7:05 ... دستم درد گرفته بس که نوشتم !
---
فرهاد اس ام اس میده کجی ؟!
بهش میگم قبرستون !
بهش برخورد ! دیگه جواب نداد !
میخوام تنها باشم ! حوصله نصیحتای اونو هم ندارم !
---
اینجا به سقفش تیکه تیکه گونی چسبوندن ! سایه یه نخش افتاده رو کاغذم که با باد کولر تکان تکان میخورد ! رفته تو مخم !
بسه دیگه ! اه ! خفه !
---
پ.ن.1 : احتمالا هیشکی این پستمو نخونه ! بس که زیاده ! دلم میخواست بنویسم ! نوشتم !
پ.ن.2 : فکر کنم از این به بعد نوشته هامو بیام اینجا بنویسم ... خیلی فاز داد ! این ۴ تا حسابی سوژن !!
پ.ن.3 : صبر میکنم اینا برن بعد من میرم ! ساعت 7:25 !!!
پ.ن.4 : این اولین نوشته منه که پاکنویسش نکردم ! غلط املایی زیاد داره !!! گیر نده !
پ.ن.5 : ساعت 7:45 ! اینا رفتن ولی نصف باواریام مونده ! میخورم بعد میرم !
پ.ن.6 : ساعت 8 ... منم رفتم !!!
---
این عکسرو خودم از تو فیلم ورداشتم !!!
.
+ کاکتوس ; ۱:٥٥ ‎ق.ظ ; ۱٩ تیر ۱۳۸٦
    پيام هاي ديگران ()   

Before Sunrise

---
Let me sing you a waltz
Out of nowhere, out of my thoughts
Let me sing you a waltz
About this one night stand
You were for me that night
Everything I always dreamt of in life
But now you're gone
You are far gone
All the way to your island of rain
 
It was for you just a one night thing
But you were much more to me
Just so you know
 
I hear rumors about you
About all the bad things you do
But when we were together alone
You didn't seem like a player at all
 
I don't care what they say
I know what you meant for me that day
I just wanted another try
I just wanted another night
Even if it doesn't seem quite right
You meant for me much more
Than anyone I've met before
 
One single night with you little Jesse
Is worth a thousand with anybody
 
I have no bitterness, my sweet
I'll never forget this one night thing
Even tomorrow, another arms
My heart will stay yours until I die
 
Let me sing you a waltz
Out of nowhere, out of my blues
Let me sing you a waltz
About this lovely one night stand
---
پ.ن.۱ : نهایت ... انتها ... آخر ... اند ... ته ... بیست ... صد ... عالی ...
پ.ن.۲ :   .
+ کاکتوس ; ۱:۱۱ ‎ق.ظ ; ۱٥ تیر ۱۳۸٦
    پيام هاي ديگران ()   

کارت ازدواج موجود است !

---
این مطلبو تاریخ پنجشنبه، 11 دى، 1382 تو دومین وبلاگم نوشتم ...
---
صبح ساعت ۴:۳۰ از خواب پا ميشی . به دندونات مسواک ميکشی . بعد يه ليوان شير سر ميکشی . مير که تو پادگان گم و گور بشی . تا راهی ميشی ناشتا يه سيگار ميکشی . سوار تاکسی ميشی . ۵۰۰ پياده ميشی . تا پادگان يه درازکی ميکشی . حالا تا رسيدی بايد برای پرچم شیپور بکشی . بعدش يه بلوار رو جارو بکشی . ساعت ۹ تا ميای دراز بکشی نوچ بايد بری کيسه برنج فرمانده رو اينور و اونور بکشی . پس کی آزاد ميشی ؟ تا ساعت ۱۲ , ۱۲ تا سيگار ميکشی تا يه کم آروم بشی . ۱۲ ديگه يه کم آزاد ميشی . تا ۴ راحت دراز ميکشی و پشت هم سيگار ميکشی . ۴ دوباره واسه پرچم شیپور ميکشی و اونو پايين ميکشی . بعدش بايد بری منت بکشی تا دفترچه تو از اون لا ماها بيرون بکشی . حالا دوباره آزاد ميشی يه نفس راحت ميکشی . دوباره تاکسی و ۵۰۰ پياده ميشی . تا وارد خونه ميشی به جای خسته نباشی , ميگن برو نون لواشی , بايد اينجارو جارو بکشی , اونجارو دستمال بکشی. بازم اينجا راحت نميشی !‌ ۷-۸ شب راحت ميشی . با دوستات ميری عياشی . با ماشينت لايی ميکشی , دستی ميکشی , سيگار ميکشی . ۱۲ بايد خونه باشی تا تنبيه نشی . ۱۲ ميای ديگه واقعا آزاد آزاد ميشی . پای کامپيوتر دراز ميشی با آهنگ ناناز ميشی . تازه ميتونی فرياد بکشی . داد بکشی . مال خودت باشی . دردتو به رخ ديگران بکشی . ۱:۳۰ کفن ميشی تا صبح بتونی زود پاشی .
آخرش که چی ؟ زندگی اينه ؟ تازه اين خوبشه !‌ علافی تمام .
نه ! من اين کارا رو ميکنم که کارتمو بگيرم . به کسی نگيدا ! به درد هيچ چيز نميخوره باهاش چک هم به زور نقد ميکنن . فقط به درد زن گرفتن ميخورد که من رفتم سربازی . حالا هم که رفتيم قانونشو برداشتن بدون کارت هم زن ميدن . شانس ما از اين بهتر نميشه !‌
ولی من اين کارا رو ميکنم فقط به خاطر اون . همينو بس .
---
یادش به خیر ...
پ.ن.۱ : چی میخواستیم بشه ... چییی شد !؟؟؟؟؟؟؟؟ !!!‌ مثل این آدم مثبتا رفتیم سربازی که کارت بگیریم که باهاش زن بگیریم !!!!! 
پ.ن.۲ : یه موقعی یکی بود میخواستمش ... دوسش داشتم ... نمیدونست ... هنوزم نمیدونه ... ازدواج کرد ... ۲ سال پیش ...
پ.ن.۳ : خدا بیامرزتم ...
پ.ن.۴ : خدا رفتگان شما رو هم بیامرزه ...
+ کاکتوس ; ٤:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳ تیر ۱۳۸٦
    پيام هاي ديگران ()   

کاکتوس کچل شد !

هر شب به منزل میرویم و مادر و پدر همچون مته بر مغز ما فرو میرون که ای پسر عمرت از 25 تجاوز کرده و تو همچونان بی یار مانده ای ...  پس بیا و دست از لجاجت بردار و زنی بستان و برایمان عروس به منزل بیار ...
و من همچون کوهی استوار در برابرشان مقاومت میکنم که ای عزیزتر از جانم مرا همین مجرد بودن بس خوشایند است و کافی ... پس مرا انقدر گیر ندهید و رهایم سازید !
و آنان بارها همچون صدای صوت به درون مخ میروند که بس است این مجردی و خوشگذرانی !!! و رستگاری و برکت و عشق و خوشبختی و نصف ایمان و بهشت و پول و همه چیز در یار نهفته و تو باید به این افتخار نائل آیی !
و کاکتوس همچنان پولادین ایستادگی میکند که همه شان ار آن خودتان و من را همین بدبختی به از آن خوشبختی !!
و پس از اندک زمانی گفت و شنود دوستانه ...
ناگهان نعره هایم به هوا که بابا کچلم کردید ! ول کنید دیگه ! کشتید منو هر شب هرشب میگید زن بگیر ! بسه دیگه !
و آنان هم ناگهان خفن به سکوت روی میبرند و خفن در فکر میروند که پس با این کاکتوس چه باید کرد تا زنی بستاند !؟
.
.
.
و این است علت خانه گریزی جوانان !
-----------
پ.ن.۱ : کلافم کردن به خدا ...
+ کاکتوس ; ٥:٤٥ ‎ب.ظ ; ۸ تیر ۱۳۸٦
    پيام هاي ديگران ()   

ساعت ...

---

بي‌خيال راه مي‌رفت، نگاهش به هوا بود و دست‌هايش در جيب. يقه كتش را بالا داده بود، زير بغل از
جزوه و كتاب غلغله‌اي بر پا بود. زيرلب نغمه‌اي زمزمه مي‌كرد، اما نوايش ناشنيدني بود، شايد هم
گوش‌هاي من پر بودند ...
جلوي چهارراه كه رسيد، دست را از جيبش بيرون آورد و به آن خيره ماند. در يك لحظه برق از
چشمهايش گذشت، قدم‌هايش با هر گام تندتر مي‌شد، نفس‌هايش هم. آنقدر تند دويد كه هر آنچه در دستش بود افتاد، با همه توان مي‌دويد و توجهي به اطراف نداشت.
پشت سرش، روي زمين خم مي‌شوم. كف دست‌هايش را مي‌خوانم. ساعتش بود، با خودم زمزمه
مي‌كنم؛ گويي زمان را گم كرده بود ...
-------------------------
نوشته زیبای خاتون
پ.ن.۱   : این مطلب و خیلی وقت بود میخواستم بنویسم ... گویی زمان را گم کرده بود ... راستش شاید باورتون نشه ولی من تا همین ۲ ماه پیش فکر میکردم ۲۱ سالمه نهایتش ۲۲ !‌ هیچ وقت جرات نکرده با خودم حساب کنم که چند سالمه ... به روی خودم نمی آوردم ...۲ ماه پیش مامانم گیر داد که تو ۲۵ سالته ... هرچی خواستم موضوع بحثو عوض کنم نشد ... اه !‌ ... گویی زمان را گم کرده بودم ...
پ.ن.۲   : با همه توان میدوم ... میدوم ...
---
ت ت ت تا ز زز گیا ٬ ز ز ززز بووو نم می گگیرهههه ...
+ کاکتوس ; ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ ; ٦ تیر ۱۳۸٦
    پيام هاي ديگران ()   

دستاشو باز کرده بود ...

---
ساعت ۲-۳ شب بود ...
دختره وسط اتوبان مدرس وایساده بود ... سر ظفر ...
محکم ...
پاهاشو اندازه سرشونش باز کرده بود ... روسری از سرش افتاده بود ... دستاشو باز کرده بود ...
میخواست بمیره ...
داد زدم آروم کن ... آروووم کن ...
بوق زدیم ...
بوق زدیم ...
انقدر سرعتمون کم شد که اگر هم بهش میزدیم نمیمرد ...
شاید ۵-۶ ثانیه تونستم چهرشو ببینم ..
حدودا ۲۳-۲۴ سال سنش بود ...
معلوم بود وضع مالیش خوبه ... از لباساش معلوم بود ...
صورت قشنگی داشت ...
قد بلند و خوش اندام ...
از کنارش گذشتیم و رفتیم ...
هر کار کردم دوستم وایسه ٬ قبول نکرد ...
هرکی یه چیزی گفت ...
- همینه کارشون ٬ از خداشونه بزنی بهشون دهنتو سرویس کنن ... خداد تومن میتیغنت ...
- جنده بودا ! وایسا سوارش کنیم ... کاکتوسم که میگه وایسا ... خوب وایسا امشبو یه حالی ...
- ولش کن بابا ! گور باباش !‌
- میزدی بهش خوش میگذشت !‌ خاطره میشد ...
-  !
.
.
.
.
برگشتم عقبو نگاه کردم ...
هنوز وایساده بود ...
محکم ...
صبر کرد تا ماشین بعدی ...
میخواست بمیره ...
میخواست بمیره ...
+ کاکتوس ; ٤:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱ تیر ۱۳۸٦
    پيام هاي ديگران ()